تبليغاتX
تكه نوشتها

تكه نوشتها

عرفان نظرآهاری

در آغاز هيچ نبود و کلمه بود و کلمه نزد خدا بود.خداوند اما کلمه هايش را به آدمی بخشيد و جهان پر از کلمه شد.
من اما از تمام کلمه های دنيا تنها يک کلمه را برگزيده ام و همه جمله هايم را با همان يک کلمه می سازم.با همان يک کلمه حرف می زنم،شعر می گويم و می نويسم.آن يک کلمه هم فعل است و هم فاعل،هم صفت است و هم موصوف.احتياجی به حرف اضافه ندارد.متمم نمی خواهد.هيچ قيدی هم ندارد.آن يک کلمه خودش همه چيز است.

و من با همان يک کلمه است که می بينم و راه می روم و نفس می کشم.با همان يک کلمه عشق می ورزم و زندگی می کنم.
آن يک کلمه غذای روح من است،بی او گرسنه خواهم ماند.خانه من است،بی او آواره خواهم شد.بی او بی کس می شوم،غريب و تنها.اين کلمه همه دارايی من است و اگر روزی شيطان آن را از من بدزدد،آن قدر فقير می شوم که خواهم مُرد.
من با همين کلمه با درخت ها حرف می زنم.آنها منظورم را می فهمند و برگهايشان را برای من تکان می دهند.اين کلمه را به گنجشک ها که می گويم،در آسمان حياطمان جشن می گيرندو با هم ترانه می خوانند.به نسيم می گويم،آن قدر ذوق می کند که شهر به شهر می چرخد و ميگرددو می رقصد.و به ابر ها که می گويم،چنان خوشحال می شوند که يک عالم نقل و نبات برف و باران روی سرم می پاشند.
اين کلمه،اين کلمه عزيز و دوست داشتنی،حرف رمز من با همه چيز است. اما به آدم ها که می گويم ...
بگذريم،دلم گرفته،من زبان شما را بلد نيستم.من توی اين شهر غريبم.کسی منظورم را نمی فهمد،کسی جوابم را نمی دهد...اما تو فرق می کنی.تو از جنس آفتاب و درخت و پرندهای.تو آن کلمه را بلدی و سالهاست که آن راگوشه قلبت نگه داشته ای.پس من آن رمز را به تو خواهم گفت.آن کلمه کوچک اسم بزرگ خداوند است.
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 0:33  توسط خط و نقطه F & L   | 

کاوشگران حتی

به خواب هایم دست یافته اند

هر روز آنها را در خیابان می بینم

درختانم را

گنجشک هایم را

و آدم هایی که

شبیه یکدیگر 

راه می روند

حرف می زنند

کار می کنند

با چشمانی که هرگز شبیه تو نمیبینند

شبیه تو نمی خندند

من اما نگرانم

روزی بیاید که

باید به شبیه سازانی تبریک بگویم

که سلول های بنیادی چشمانت را یافته اند

سید اکبر میرجعفری


 پیشرفت علم روی نوشته ها بی اثر نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 18:35  توسط خط و نقطه F & L   | 

استخوان خوک و دست های جزامی/مصطفی مستور

پیر زن از حمام بیرون آمده بود و داشت جلوی آئینه ی قدی مو هایش را شانه می زد. از توی آیینه دانیال را نگاه کرد. پشت میز تحریر کوچکش نشسته بود و گونه اش را گذاشته بود روی میز. دستهاش را زیر میز آویزان کرده بود و زل زده بود به چیز کوچکی که روی میز تکان می خورد.

پیر زن گفت:" امروز باید برم حقوق اون خدابیامرز رو از بانک بگیرم."

دو انگشتش را روی بافه ای از موها کشید. چند قطره آبّ از انتهای موها چکید روی زمین.

"باز سرو صدا راه نندازی، زود بر میگردم."

دانیال حرفی نزد اما نفسش را با فشار از پره های بینی بیرون داد. مورچه روی میز چنگ زد به سطح میز و لحظه ای ایستاد.

"آنتونی فلو رو که می شناسی؟ میگه توی این دنیای عوضی و هیشکی به هیشکی، دیگه چی باید اتفاق بیفته که مومنان اقرار کنند خداوندی در کار نیست یا اگه هست، خیلی مهربون نیست؟"

صداش گرفته بود و با لرزش خفیفی همراه بود. دستهاش را زیر میز مثل آونگی تکان داد.

"میگه وجود جهانی که آدم های حقیقتا آزادش همیشه بر طریق صواب باشند، منطقا امکان پذیره و خداوند اگر..."

دستهاش را از حرکت ایستاند. "و خداوند اگر واقعا قادر مطلق بود، میتونست هر وضعیت امور منطقا ممکنی رو محقق کنه."

پیرزن گره روسری اش را محکم کرد و چادرش را سر کرد.

دانیال دست راستش را بالا آورد و گذاشت روی میز. انگشت اشاره اش را گذاشت جلو مورچه و با تلنگری مورچه را انداخت جلو چشمهاش.مورچه باز دور شد. با صدایی که از او انتظار نمی رفت فریاد کشید:" پس چرا این کارو نکرد؟چرا این وضعیت مطلوبِ منطقا ممکن رو محقق نکرد؟"

پیرزن گفت:" قوری چای آماده است. وقتی خوردی بزار روی سماور گرم بمونه."

دانیال صداش رو پایین آورد، انقدر پایین که خودش هم به زحمت صدای خودش را می شنید." توی این وضعیت مطلوب منطقا ممکن، گیس های تو هیچ وقت سفید نمی شد. آبجی طوبا هیچ وقت بچه ش رو سقط نمی کرد. هیچ وقت بابا نمی مرد. کله من هیچ وقت اینجوری کج وکوله نمی شد."

لحظه ای سکوت کرد. پیرزن از وقتی که از حمام بیرون آمده بود، برای اولین بار برگشت و زل زد به پسرش که  حالا  باز دست ها را آویزان کرده بود و مثل آونگی- اما این بار با نوسانی تند تر- تکان می داد. جلو تر آمد و ایستاد بالای سر دانیال. سر پسرش را توی دستهاش گرفت و به سینه اش چسباند. به جای نامعلومی خیره شد. آنقدر خیره ماند تا چشم هاش پر از اشک شدند.اشک ها چروک های صورت پرزن را، انگار سیلابی دره ها را، پشت سر گذاشتند.انگشتان چروکیده اش سر خوردند توی موهای از بیخ تراشیده دانیال. روی زخم کهنه. روی لب ها. روی چشم های خیس.

"چرا مشتی مفلوک عوضی رو پرت کرد توی این خراب شده که حتی بلد نیستند اون رو، عظمت اون رو، هجی کنند."

از فشار موج هوایی که از دهانش بیرون می زد، مورچه باز چنگ زد به سطح میز و تنها وقتی دانیال ساکت شد یه سمت انتهای میز راه افتاد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 22:51  توسط خط و نقطه F & L   | 

جیب هایت را پر کن از سپیده و آفتاب

دوزخ/باچمنکار

پیامبری که با همین دستها آفریدم

حالا برای خودش شیطان بزرگی شده

هیچ یک به بهشت راهش نمی دهیم

نه من

نه ماه

و نه پنجره ای که برایش دست تکان داده بود.

 

فاتحه/رضا چایچی

آخرین پرنده را تشییع می کنند

تابوت کوچکی بر دوش نهاده اند

دعا می خوانند

پیراهن سیاهم را می پوشم

پنجره را باز می کنم

انگشت به سمت آسمان می برم و

فاتحه می خوانم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 14:30  توسط خط و نقطه F & L   | 

لباس کوچک جشن/کریستین بوبن

هنگامی که چشم بر جهان می‏گشاییم خواندن نمی‏دانیم. در طلوع زندگی، در پگاه دیدگان، زندگی را با دهان می‏بلعیم. با دست‏هایمان. ولی هنوز چشمانمان به جوهر آغشته نیستند. اصولاً در زندگی، در اوّلین چشمه‏سارها، در جوی‏های روان کودکی، نمی‏خوانیم، خواندن را نمی‏شناسیم، شروع یک جمله و بستن کتاب را نمی‏شناسیم. نه، در آغاز، ساده‏تر از این است، شاید دیوانه‏وارتر. در قاره‏ای هستیم بدون مرزهای واقعی - و این قاره شما هستید، خودمان هستیم. در ابتدا، زمین‏های وسیع بازی وجود دارند، سبزه‏زارهای ابداع، نهرهایی برای اوّلین قدم‏ها و در اطراف آن اقیانوسی از مادر. موج‏های کوبنده‏ی آوای مادرانه. تمامی این‏ها شمایید، بدون جدایی، بدون گسستگی. فضای لایتناهی‏ای که به راحتی قابل اندازه‏گیری‏ست. کتابی در آن نیست. برای برگزاری مراسم سوگواری خواندن هم نیست. به‏علاوه، بچه‏ها تحمل دیدن مادرشان را در حال مطالعه ندارند. کتابش را از میان دست‏هایش می‏کشند تا حضور کامل خود را اعلام کنند و نه حضوری نامطمئن که رؤیا و خواب آن را ضایع کرده باشد. مطالعه خیلی دیرتر این، در دوران کودکی وارد زندگی می‏شود. در آغاز باید آموخت، که این کار رنج‏آور است. مثل نخستین روزهای تبعید است. تنهایی خود را کلمه به کلمه می‏آموزیم. در حالی که انگشت‏هایمان را بر روی قلبمان نهاده‏ایم، انگار زیر هر حرف با صدا را با خون قرمز خط می‏کشیم. پدر و مادرتان از این که می‏بینند شما می‏خوانید، یاد می‏گیرید، رنج می‏برید، خوشحال‏اند. آن‏ها همیشه، به طور پنهانی، بی‏آن که به کسی بگویند، وحشت از این دارند که مبادا فرزندشان با دیگران متفاوت باشد. مبادا نتواند حروف الفبا را ببلعد. نتواند کلمات را در جمله‏های استوار و خوب جویده شده، بنشاند. خواندن، چیزی رازگونه است. چه‏گونه در این امر موفق می‏شویم؟ کسی نمی‏داند. روش‏های مختلف، همانی که هستند، هستند. بی‏اهمیت.

یک روز کلمه را روی صفحه‏ی کتاب می‏شناسیم. آن را با صدای بلند می‏خوانیم. انگار به خداوند دست یافته‏ایم. انگار قسمتی از بهشت را به ما بخشیده‏اند. با کلمه‏ی بعدی ادامه می‏دهیم و دنیا به چشممان در کلمات خلاصه می‏شود. زمین‏های گم‏شده در سفیدی کاغذ. در مدرسه‏ایم. به شغل «کودک بودن» مشغول‏ایم. واقعیت این است که وقتی برای نخستین بار به خواندن دست می‏یابیم، شدیداً احساس خوش‏بختی می‏کنیم. در ضمن کلمات را هم توانسته‏ایم هجی کنیم. انگار گشت‏وگذاری در تاریکی‏ها کرده‏ایم. از خوش‏بختی هم فراتر می‏رود. شاید باید از شعف و شادی صحبت کنیم، و در عین حال از وحشت. شادی همیشه همراه با وحشت است. پس از این پایان دنیا، چیز دیگری آغاز می‏شود. برای بسیاری افراد، احساس کسالت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 0:37  توسط خط و نقطه F & L   |